روشـــــــــــــــــــــن کوچــــــــــک
واسه اولین و آخرین یار شاید... (خاستم بنویسم "بار"،اما شد "یار"...خیلی ام بیراه نشد انگار... خودتم میدونی بیزارم از گذاشتن ادامه مطلبای رمز دار!!! اما این واسه تو...بیـــــــــــــــــــــــــــــــــا.....) *رمزم خودت میدونی،نه...؟ زندگی م را در مشت میگیرم دستانم داغ میشود آتش میگیرد حرارتت مرا شیفته کرد؟ - شرمنده واسه گاهی نبودنام...واسه پست قبل...واسه جواب ندادن به نظراتتون... - با تشکر از بخاریِ عزیزم و فسفری که واسه فهمِ پستش خرج کرد! :دی ! اصن میدونی داری تاوان چی رو پس میدی؟ یه توهمه کهنه؟ فک نمیکنی دیگه زیادی قدیمی شده واسه اینکه بذارتش پایه ی بهانه ی تازه ی این روزاش؟ بعد از این همه وقت مجازات بشی واسه چی؟ گذشته ای که فک میکردی اونفد براش مهم هستی که 1بار دیگه واسه خاطرش نزنه زیر همه چی *** چه راحت ندیده گرفت روزا و شبایی رو که حاضر بودی همه چیزت رو بدی حتا شده جونتم بدی اما اون آروم باشه چه راحت ندیده گرفت احساسی رو که پاش ریختی که بفهمه واسه یودنشه که توام هستی چه راحت ندیده گرفت دلتو فک کردی واسه چی؟هان؟ نشناختت نه خودتو نه دلتو نه احساستو خودخواهیه به خاطر یه توهم بهت بگن "باورت ندارم" نه؟ منم راحت میتونستم چشامو ببندم دهنمو وا کنم هرچی توشه رو بریزم بیرون همون روز تا رسیدم خونه تمام حرفایی رو که تو راه به خودم میزدم و عین دیوونه ها زار میزدم رو میتونستم آوار کنم رو سرت میتونستم کاری کنم که بقیه ی روزات رو تو عذاب بگذرونی اما نکردم همیشه گفتم حال دل تو مهم تر از حال دل خودمه گرچه واسه تو همه ی اینا حرفه اما واسه من اصله تو دست پیش بگیر پس نیوفتی *** میدونی چیه؟ دیگه هیچ وقت در قبالش به وظیفه ت عمل نکن وظیفه که نه آخه یادمه میگفت لطفه خودتو نذار پای وظیفه هه در هر صورت میخوای دیگه بهش لطف نکن نتیجه ی عکس میده طلب کار میشی *** دیگه نه حال نوشتن دارم نه حال زندگی این همه نوشتم چی شد؟ وقتی نه نوشته هات ارزش داره نه حرفات نه خودت دیگه نه بنویس نه حرف بزن دوباره حالت خوب نیست دوباره بین 1حسه خوب و 1حسه بد موندی دوباره هیچی آرومت نمیکنه دوباره کلمه هام کم اوردن انگار دوباره باید سکوت کنی،نه؟ دلتنگم بریدم میدانی،نه؟ تمام شدم لا به لای تمام نبودن هایت تمام نداشتن هایت هوای نبودت بد هوایی ست میدانی,نه؟ صدایم شکست سکوتم تلخ بود سکوتم تلخ هست احساسم اما نه... نمیدانی،نه؟ تویی که منی تویی که خود خود منی من هستم اگرچه خسته اگرچه دلتنگ اگرچه بریده اما هســـــــــــــــــــــــــــتم با همان نگاه با همان دستان با همان بوی عطر همیشگی و تمام چیزهایی که فقط بین منو تو بود... معادلاتت را بهم زدم میدانم خوب میدانم خاصیت غریبی ست اما تویی که خود منی تویی که خود خود منی... میدانی... نوازش كن مرا با دستهاي خيس از عشقت سرم را سخت در بر گير كه ميخواهم ببارم من به دشت شانه هايت مرا بنگر چنان كز عشق آتش گيرد اين غمهاي پنهانم مرا بنشان چنان كز ماه رويت چراغاني شود شبهاي تاريك بيابانم بيا بيا بنگر بيا بنشان بيا آتش بزن اين دردهاي بي پناهي را بيا بر هم بزن رسم جدايي را بيا بيا بنگر كه نام تو در اين شبهاي تنهايي مرا سوزاند پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است... تو را دوست دارم در این باران.. می خواستم تو در انتهای خیابان نشسته باشی من عبور کنم من سلام کنم.. لبخند تو را در باران می خواستم می خواهم.. تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم دوباره متولد شوم دنیا را ببینم.. رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم.. دوباره در آینه نگاه کنم.. ندانم پیراهن دارم.. کلمات دیروز را امروز نگویم.. خانه را برای تو آماده کنم برای تو یک چمدان بخرم.. تو معنی سفر را از من بپرسی لغات تازه را از دریا صید کنم لغات را شستشو دهم.. آنقدر بمیرم تا زنده شوم.. داشتم زیر لب میخوندم.گفتم بذا بنویسمش اینجا... به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ " دردی عظیم دردی ست
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن..." لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار "روزهایی که بی تو میگذرد گرچه با یاد تو است ثانیه هاش آرزو باز می کشد فریاد در کنار تو می گذشت ای کاش..." خسته از نبودت خسته از فاصله ها چشم دوخته ام به روزهایی که بی هوایت شب می کنمشان هوای نبودت چه میکند همیشه فاصله ای هست خسته از فاصله ها نگاهت را قاب میکنم به امید روزی که ببینمت،ببویمت،نفس بکشم هر لحظه ی بودنت را.... ای ندانم چه خدایی موهوم...! ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب...! دستانت را می گشایی،گره تاریکی می گشاید... بگشای در که در همه دوران عمر خویش جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام... لبخند می زنی،رشته ی رمز می لرزد... می نگری،رسایی چهره ات حیران می کند... امشب از خواب خوش گریزانم... که خیال تو خوش تر از خواب است... حرف می زند... حرف می زند... ... ناگاه کلمات چقدر غریب می شوند... چشمانم دیگر نمی بیند... گوش هایم نمی شنوند... ... حرف می زند... حرف می زند... حرف می زند... ... "قلبم یخ می زند..." "این بود سزای دوست داشتن هایم...؟؟؟؟ " ...این بود... چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد.... رفیقانم یک به یک خنجر به دست از پیشم می روند بی انکه بدانند دوستشان دارم با من چکار می کنی حالم خوب نیست به همه دروغ می گویم نمازهایم یک در میان قصاست حالم خوب نیست استادم از من دلگیر شده راهم را گم کرده ام با من چکار می کنی......؟ به کدامین ابلیس شکایت تو را ببرم به کدامین خدا...؟ از تو به کجا پناه برم که نباشی...؟ با من چکار می کنی؟ که این دیوانه در فکر شفا نیست که هر چی هست اما بی وفا نیست حالا خودت می دانی و این دل بی کس من اگر همه مرا رها کنند می دانم که تو پای من می مانی می دانم بد کرده ام می دانم گناه کرده ام می دانم اما می خواهم به خودم برگردم حضرت معشوق با من... با من که دیوانه ی توام با من که پشیمان با من ... چکار می کنی؟ ... باید هرجوریه طاقت بیارم اسیرم بین عشق و بی خیالی چه دنیای غریبی بی تو دارم می ترسم توی تنهایی بمیرم کمک کن تا دوباره جون بگیرم یه وقتایی به من نزدیک تر شو دارم حس می کنم از دست میرم نمی ترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم تو که باشی کنارم میخام دنیا نباشه تو دستای تو آرامش بگیرم بگو سهم من از تو چی یوده غیر از این تب کی و دارم به جز تنهایی امشب میخام امشب بیفته به پای تو غرورم نمی تونم ببینم از تو دورم.... دارم تاوان دلتنگیمو میدم کنار تو به آرامش رسیدم بیا دنیامو زیبا کن دوباره خدایا از تو زیباتر ندیدم...." آشنا نبود...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! به روی همه ی نبودن هایی که روحم را خسته می کند از بودنش... سخت است بودن در میان آدم هایی که دیگر نیستند... سخت است... نزدیک تو می آیم بوی بیابان می شنوم به تو می رسم تنها می شوم کنار تو تنهاتر شده ام از تو تا اوج زندگی من گسترده است از من تا من تو گسترده ای با تو برخوردم به راز پرستش پیوستم از تو به راه افتادم به جلوه ی رنج رسیدم و با این همه ای شفاف و با این همه ای شگرف مرا راهی از تو به در نیست زمین باران را صدا می زند من تو را پیکرت را زنجیره ی دستانم می سازم تا زمان را زندانی کنم.... سهراب از پشت قاب شیشه ای نگاهش می کنم و سیل سیال سبزش از یادم نمی رود انگار..... چرا نگفت سهم من از چشم هایش چقدر بود....................؟؟؟ اشک هایم این روزها انگار تمامی ندارد... دردی تمام وجودم را فراگرفته... درد از دست دادنش...؟درد از دست رفتن
خودم...؟روحم...؟جسمم...؟قلبم............؟ زل زده ام به قطره هایی که با ضرب آهنگ ساعت آرام
آرام وارد رگ هایم می شوند... بغض رهایم نمی کند... زندگی انگار به قلب خسته ام فرمان ایست داده... چند بار گفتم چشم هایت را نبر...؟
ادامه مطلب
بيا كز دوريت جانم بيابان است
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پَر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
دیدی آن جامی که من پُر کردمش ، بر خاک ریخت ؟
شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
یاد باد آن شب که چون بازآمدی، پایان گرفت
غیر تصویر تو در هر پاره ام ،تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شراب افتاده است
پیش چشمانم جز این آیینه ی دلگیر نیست
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد
من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم ترا
شاد باشی هر کجا هستی ،
که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز....
| www . night Skin . ir |


