تبليغاتX
روشن کوچک


روشن کوچک

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است ...

نوازش كن مرا با دستهاي خيس از عشقت

سرم را سخت در بر گير

كه ميخواهم ببارم من به دشت شانه هايت

مرا بنگر چنان كز عشق آتش گيرد اين غمهاي پنهانم

مرا بنشان چنان كز ماه رويت

چراغاني شود شبهاي تاريك بيابانم

بيا

بيا بنگر

بيا بنشان

بيا آتش بزن اين دردهاي بي پناهي را

بيا بر هم بزن رسم جدايي را

بيا
بيا كز دوريت جانم بيابان است

بيا بنگر كه نام تو 

در اين شبهاي تنهايي

مرا سوزاند

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است...

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:20 توسط مطهره| |

حقیقت دارد..

تو را دوست دارم

در این باران..

می خواستم

تو در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

من سلام کنم..

لبخند تو را در باران

می خواستم

می خواهم..

تمام لغاتی را که می دانم برای تو به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم..

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم..

دوباره در آینه نگاه کنم..

ندانم پیراهن دارم..

کلمات دیروز را امروز نگویم..

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم..

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم..

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم..

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:32 توسط فاطمه| |

داشتم زیر لب میخوندم.گفتم بذا بنویسمش اینجا...




به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو

سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم 

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من 

تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ 

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:54 توسط مطهره| |



" دردی عظیم دردی ست

  با خویشتن نشستن

 در خویشتن شکستن..."


نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:3 توسط مطهره| |

ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پَر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
دیدی آن جامی که من پُر کردمش ، بر خاک ریخت ؟


لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت
شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
یاد باد آن شب که چون بازآمدی، پایان گرفت


امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام ،تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شراب افتاده است
پیش چشمانم جز این آیینه ی دلگیر نیست


آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد
من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم ترا

شاد باشی هر کجا هستی ،
که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز....


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:37 توسط فاطمه| |

دلتنگم...

"روزهایی که بی تو میگذرد

گرچه با یاد تو است ثانیه هاش

آرزو باز می کشد فریاد

در کنار تو می گذشت ای کاش..."

خسته از نبودت

خسته از فاصله ها

چشم دوخته ام به روزهایی که بی هوایت شب می کنمشان

هوای نبودت چه میکند

همیشه فاصله ای هست

خسته از فاصله ها

نگاهت را قاب میکنم

به امید روزی که ببینمت،ببویمت،نفس بکشم هر لحظه ی بودنت را....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:11 توسط مطهره| |

من از تو پُرم...

ای ندانم چه خدایی موهوم...!

ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب...!

دستانت را می گشایی،گره تاریکی می گشاید...

بگشای در که در همه دوران عمر خویش  

جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام...

لبخند می زنی،رشته ی رمز می لرزد...

می نگری،رسایی چهره ات حیران می کند...

امشب از خواب خوش گریزانم...

که خیال تو خوش تر از خواب است...


نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:32 توسط مطهره| |

حرف می زند...

حرف می زند...

حرف می زند...

...

ناگاه کلمات چقدر غریب می شوند...

چشمانم دیگر نمی بیند...

گوش هایم نمی شنوند...

...

حرف می زند...

حرف می زند...

حرف می زند...

...

"قلبم یخ می زند..."

"این بود سزای دوست داشتن هایم...؟؟؟؟ "

...این بود...














چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:33 توسط مطهره|


با من چه کار می کنی حضرت معشوق

رفیقانم یک به یک خنجر به دست از پیشم می روند

بی انکه بدانند دوستشان دارم

با من چکار می کنی

حالم خوب نیست

به همه دروغ می گویم

نمازهایم یک در میان قصاست

حالم خوب نیست استادم از من دلگیر شده

راهم را گم کرده ام

با من چکار می کنی......؟

به کدامین ابلیس شکایت تو را ببرم به کدامین خدا...؟

از تو به کجا پناه برم که نباشی...؟

با من چکار می کنی؟

که این دیوانه در فکر شفا نیست

که هر چی هست اما بی وفا نیست

حالا خودت می دانی و این دل بی کس من

اگر همه مرا رها کنند می دانم که تو پای من می مانی

می دانم بد کرده ام

می دانم گناه کرده ام می دانم

اما می خواهم به خودم برگردم

حضرت معشوق

با من...

با من که دیوانه ی توام

با من که پشیمان

با من ...

چکار می کنی؟

                                                                                                                           ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:18 توسط مطهره| |

"هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هرجوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس می کنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخام دنیا نباشه تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی یوده غیر از این تب

کی و دارم به جز تنهایی امشب

میخام امشب بیفته به پای تو غرورم

نمی تونم ببینم از تو دورم....

دارم تاوان دلتنگیمو میدم

کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیباتر ندیدم...."



آشنا نبود...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 10:1 توسط مطهره| |

چشمانم را می بندم...

به روی همه ی نبودن هایی که روحم را خسته می کند از بودنش...

سخت است بودن در میان آدم هایی که دیگر نیستند...

سخت است...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:25 توسط مطهره| |

سایه را بر تو افکنده ام تا بت من شوی

نزدیک تو می آیم

بوی بیابان می شنوم

به تو می رسم

تنها می شوم

کنار تو تنهاتر شده ام

از تو تا اوج زندگی من گسترده است

از من تا من تو گسترده ای

با تو برخوردم

به راز پرستش پیوستم

از تو به راه افتادم

به جلوه ی رنج رسیدم

و با این همه ای شفاف

و با این همه ای شگرف

مرا راهی از تو به در نیست

زمین باران را صدا می زند

من تو را

پیکرت را زنجیره ی دستانم می سازم

تا زمان را زندانی کنم....

                                                                                        سهراب


نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 19:49 توسط مطهره| |

این..تاوان کدامین گناه و خطاست؟ تصویر چشمانت. تنهاییم را..              لبریز از احساس میکند..   . .  
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 13:45 توسط فاطمه| |

نگاه زیاد حواله ام می کنند...پی شان را نمی گیرم...

از پشت قاب شیشه ای نگاهش می کنم و سیل سیال سبزش از یادم نمی رود انگار.....




چرا نگفت سهم من از چشم هایش چقدر بود....................؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:25 توسط مطهره و فاطمه| |

اشک هایم این روزها انگار تمامی ندارد...

دردی تمام وجودم را فراگرفته...

درد از دست دادنش...؟درد از دست رفتن خودم...؟روحم...؟جسمم...؟قلبم............؟

زل زده ام به قطره هایی که با ضرب آهنگ ساعت آرام آرام وارد رگ هایم می شوند...

بغض رهایم نمی کند...

زندگی انگار به قلب خسته ام فرمان ایست داده...

چند بار گفتم چشم هایت را نبر...؟



نبود چشم هایت چقدر زود کار خودش را کرد....
نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 14:20 توسط مطهره|

برای بودنم خواندی...

برای بودنم نوشتی...

برای بودنم گریستی...

 

 

 

یک اعتراف.....،تلخ یا شیرینش اما با تو:

سیل سیال نگاه سبزش در برابر سیاهی چشمانت کم آورد....

چشمانت را چرا می بری؟

... بی آن که بدانم آهسته نظاره می کنم....

بازی زمانه برگشت،من ماندم و تو می روی...

... و باز تکرار قصه ی تلخ پاییز....

می روی بی آن که بدانی بودنم را می بری...

به گمانم نمی دانستی بودنم چشمانت را می خواهد...

 

 

 

 

...دست کم حالا دیگر تنها نمی روی....،نه...؟

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 21:9 توسط مطهره و فاطمه| |

سلاااااااااام

به به..با عرض پوزش به دلیل این نبودن و بودن های یکی در میون.

خدمتتون عرض کنم که آقا دیروز ینی 30 شهریور تولد ما بود که به دلیل سیل کامنت ها و اس ام اس ها و پست ها و توجه هایی که خلاصه به ما شد من الان از همین جا از همگان تشکر میکنم و سپاس گذارم.

خبر بعدی اینه که دیگه من و مطی همیشگی شدیم و کلاس ها یه جور و خلاصه تا 4 سال دیگه با هم خواهیم بود و من امیدوارم دوران خوش و جدیدی رو داشته باشیم.

و مطلب بعدی خطاب به دوستای مدرسه ای و (ددی ها و ..) اینا که دلمان اساسی تنگ شده براتون.خدا رو شکر همه یه جای خوب و یه رشته آبرومندانه(!) قبول شدن...

باشد که دوران دانشجویی مفرحی رو طی کنن..

خلاصه که هستیم در خدمتتون..من البته....مطهره نیمیدونم چرا نمیاد.

یا علی

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:53 توسط فاطمه| |

سلااااااااااااااام...

به به..جای ما خالی بود این چند وقت..میدونم D:

خب امروز به سلامتی و مبارکی و میمون جوابا اومد و بله دیگه ای بابا..مهندس هستم..چند روز مونده به 18 ساله از تهران :)))

دیگه این مطهره هم اگه دست بجنبونه میاد ور دل خودم امیرکبیر..خلاصه کلی نشاط خواهیم کرد..

بگم براتون که الان فقط بازار جوابا داغه..حرف دیگه ای برای دوستان نداریم..

حالا هی بیاید بگید آپ کن آپ کن..:)))

یا علی

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 13:0 توسط فاطمه| |

با سلام!

ضمن خیر مقدم نسبت به بازگشت دوست گرام از اصفهان!

جا داره به دلیل نیامدن جواب های کنکور اعلام کنم مخم برای گذشتن پست جدید آمادگی نداره!

و برای خالی نبودن عریضه اعلام می کنم که امروز 20 شهریور 1390 مصادف با  11 سپتامبر 2011  و 13 شواله نمیدونم چند،که همین 13 شوالشم فقط مهمه!!!!تولد قمریه اینجانب است!!!!!



با تشکر!!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:53 توسط مطهره| |

دسته اول
آنانی كه وقتی هستند هستند، وقتی كه نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیك است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست كه قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی كه وقتی هستند نیستند، وقتی كه نیستند هم نیستند
مردگانی متحرك در جهان. خود فروختگانی كه هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یكی است.

دسته سوم
آنانی كه وقتی هستند هستند، وقتی كه نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. كسانی كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. كسانی كه همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی كه وقتی هستند نیستند، وقتی كه نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شكوه‌اند كه ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی كه از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درك می‌كنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم كه آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سكوت می‌كنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی كه می‌روند یادمان می‌آید كه چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


دکتر علی شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 16:41 توسط مطهره و فاطمه|


Design By : Night Skin