روشن کوچک
در هر زمان از زندگي گمان مي بريم كه در سخت ترين و دشوار ترين شرايط اين راهيم چقدر سخت..چه دشوار..چه زندگي رقت باري..چه غم انگيز.. روزها مي آيند.. روزها خاطره مي شوند مثل عكسي روي ديوار.. گاهي گمان مي بريم كه در پي يافتن خوشبختي هستيم چقدر دور..چه خسته كننده..چه دشوار روزها خاطره مي شوند مثل عكسي روي ديوار.. اما.. اما در هيچ زماني به اين نمي انديشيم كه خوشبخت ترين و موفق ترين انسانيم زيباترين لحظه ها و روزها به سرعت به فراموشي سپرده مي شوند.. انگار خوشي عادت دارد فقط هر از گاهي سري به خانه دلمان بزند.. شايد هم ما عادت داريم هر از گاهي دلمان را به روي آن بگشائيم.. كاري به عادت دل و خوشي ندارم تنها لحظه اي بيانديش اين راه، راه توست بگذار همه عكس هاي به جا مانده از آن عادت لبخند شود برايت (م) با كمي تاخير، عيد همه مبارك.. البته واسه تبريك سال نو كه دير نشده..هنوز هم عيده..هنوز هم همه تو تعطيلاتيم..و هر كسي داره يه جوري بهش خوش ميگذره. ميدونين..اول سال كه ميشه، دقيقا وقت تحويل سال، زماني كه كنار بهترين افراد زندگيت نشستي و منتظر اومدن بهار و شروع يه سال جديد هستي، تو دلت يه چيزايي مي گذره.. به سال جديد فكر ميكني..به تحولي كه مثل بهار ضرورت زندگيته..دوست داري بشيني و بهش فكر كني.. تا الان چند تا بهار گذروندي؟ وتا الان چند تا بهار واقعي تو زندگيت رخ داده ؟ و تو احساسش كردي؟ دلت ميخواد تو هر بهاري،تو هر سال جديدي يه قدم بزرگ برداري.. ديگه اون زمان گذشته كه بخواي بشيني و غصه فرصت هاي از دست رفته و روزاي بي ثمرت رو بخوري.. هر سال به خودمون ميگيم كه امسال يه سال جديده و به خودمون اطمينان ميديم كه تو اين سال بيشتر تلاش ميكنيم تا به اون جايي كه ميخوايم برسيم.. اما امسال بياين تا فقط به خودمون نگيم..يعني فقط راجع بهش حرف نزنيم..بلكه شروع كنيم راجع به جا و موقيعتي كه ميخوايم بهش برسيم، فكر كنيم، تصميم بگيريم، و عمل كنيم. بعضيا اصلا جايي ندارن واسه رسيدن..شايد اون آدما امسال بايد دنبال اون جا بگردن.. يعني هيچ چيزي نيست كه تو بخواي بهش برسي؟؟ هيچ چيزي نيست كه بتونه تو رو خوشحال تر و موفق تر از حالا بكنه؟ حتما هست.. پس بياين امسال راجع به يه بهار بزرگ تو زندگيامون تصميم بگيريم..و عمل كنيم.. به خدا هم توكل كنين..اون بهترين ياري كننده ست مطمئن باشين دوباره عيد همه مبااااااااارك با آرزوي يه سال خوب و بهاري براي همه چااااااااااااكر همه رفيقامم هستم خوش باشين بعد كلي كاغذ سياه كردن، به اين نتيجه رسيدم كه گفتن يه سري حرف تكراري به هيچ دردي نمي خوره. حالا بعد 6سال..هنوز نمي دوني چه جوري بايد باهاش حرف بزني..شايد اون آدم خاصيه..شايدم تو بي عرضه اي.. هر چي كه هست، فقط مي دوني برات سنگينه كه حتي راجع به اين موضوع حرف بزني. ديگه دوست نداري فقط به ظاهر يه دوستيه خوب ادامه بدي و دلت خيلي چيزا ميخواد كه از نظر اون مسخره است. پس فكر كردن يا حتي بيانشون به چه دردي ميخوره؟ فقط گاهي به اين فكر ميكني كه اين روزا حتي از سرت هم زياديه.. همين كه هست..همين كه در كنارته.. گرچه..شايد حتي مجبور بشي، مجبورت كنن،كه دست از اينا هم برداري.. چرا بايد طوري باشي كه هر كس و ناكسي بتونه به خودش اجازه قضاوت درباره رابطه ات بده؟ پيش خودت چي فكر ميكني؟ چي كار بايد مي كردي كه نكردي؟ مهم نيست. از حرفا و رفتاراش مي فهمي كه با بيشتر آدما براش يه فرق كوچولو داري.. و مطمئني كه اين فرق به علاقه و اين چيزا هيچ ربطي نداره.فقط براش يه كم متفاوتي.. مثلا متفاوتي طوري كه نمي تونه باهات راحت حرف بزنه..مثلا متفاوتي چون از لحاظ فكري و ذهني باهاش يه دنيا فاصله داري..براش متفاوتي چون.. اين حرفا رو تا حالا چند دفعه به خودت زدي؟ مي خواي چي كار كني؟چي كار مي توني بكني؟اصلا چرا انقدر ذهنتو درگير مي كني..؟! چرا سعي نمي كني همون جوري كه هست بپذيريش؟؟ اون فرصتي رو كه ازت خواسته،بهش بده.مي دوني سخته ولي حست رو كنترل كن. آره..شايد وقتشه يه كم با خودت فكر كني و خودت باشي. خودت باشي..ميدوني اين براش مهم تر از هر چيزيه.. پس فقط سعي كن سعي كن تا خودت باشي. (اين همه حرفات نيست.اما همين جا تمومش مي كني.چون...) مرسده بارهاشده که به خاطر رسیدن سالی،ماهی،هفته ای،روزی،ساعتی و حتی لحظه ای مجبور به شمردن ثانیه ها شدی... بارها این انتظار خیلی طولانی تر از آنچه که فکرمی کردی شده...اما لااقل می دونستی که با رسیدنش همه ی سختی های انتظار رو برات به سادگی جبران می کنه... ...بالاخره اون سال..اون ماه...اون هفته...اون روز و اون ساعتی که می خواستی از راه می رسه... خوشحال از اینکه بالاخره به اونچه که می خواستی رسیدی..... روز خوبت رو شروع می کنی...چهره ی اولین نفری رو که می خوای ببینی رو تو ذهنت مجسم می کنی... می خوای امروز رو برای اونم تبدیل به یه روز خاص و عالی بکنی... اما خوب...همیشه همه چیز طبق خواسته ی تو پیش نمی ره...اولین نفری که می خواستی ببینی..یه جورایی آخرین نفریه که می بینی... نمی خوای خودتو ببازی...مهم نیست که کی دیدیش..مهم اینه که بالاخره دیدیش... 4ساعت از این لحظه های عزیز رو مجبوری سرجلسه ی امتحان هدر بدی...لحظه های هدر رفته رو بیخیال...ای کاش نتیجه ی امتحان خوب می شد... امتحانه بدجوری خسته ت کرده...باورت نمی شه...اینا همون لحظه هایی هستن که انقدر منتظرشون بودی؟؟؟؟؟؟؟ عصبانی می شی...سرش داد می زنی...بدون هیچ لبخندی بقیه ی روزت رو می گذرونی... دقیقه های آخره...به خیال اینکه می تونی یه جورایی تو این لحظه ها رفتار مزخرفت رو جبران کنی... می ری سراغش... فایده نداره...کار به جایی می کشه که سوزش خفیفی رو روی گونه هات حس می کنی... یعنی انقدر مزخرفی که که باید بزنه تو صورتت... تو اون لحظه ها دیگه نمی خوای کنارت باشه...نمی فهمی چی می گی...دهنت رو باز می کنی و هرچی که می خوای می گی...و وقتی به خودت می یای می بینی که رفته و دیگه کنارت نیست... می خواستی این روز رو برای اون هم به یادموندنی کنی... یادته؟؟؟؟اما چی کار کردی؟؟؟؟ 7بهمنی که انقدر ازش حرف می زدی این بود؟؟؟؟ چقدر شیرین و به یادموندنیش کردی... در مورد موضوع مورد علاقه ت با یکی حرف می زنی...اما اونقدر تو خودتی که حالیت نیست چی میگی... داری آماده می شی که بری خونه...توی راه آدمی رو می بینی که فقط تو رو یاد روزای مزخرف زندگیت میندازه...تو رو یاد شرایط بدی که در گذشته با اونی که می خواستی امروز اولین نفری باشه که می بینیش میندازه... نگاش میکنی...بدون هیچ سلامی رد میشی... بدون اونی که میخوای میری خونه... وقتت رو می گذرونی... دیگه کاملا شک کردی...این همون روز فوق العاده ی تو بود؟؟؟؟؟؟ صدای اذان میاد...براش دعا میکنی...نمی دونی چی بگی...مثه همیشه کلمات کلیشه ای... صدای اذان همیشه آرومت می کنه... یادته بهش گفته بودی اگه امروز سر وقت نیاد...پشیمونش می کنی...اما بهش نگفته بودی که می خوای اولین نفری باشه که می بینیش... آخرین نفری بود که دیدیش...همین وشاید همین باعث شد که امروزت تاحدی خراب بشه... هنوز هم تو فکر اینی که تلافی کنی... صدای اذان همچنان به گوش می رسه...هنوز 6 ساعت از 7بهمنی که بی صبرانه انتظارش رو می کشیدی مونده... دلت می خواست ای کاش اصلا این آدم وجود نداشت... ذهنت رو خالی می کنی... شاید بهتر باشه از این به بعد انقدر منتظر سالی،ماهی،هفته ای،روزی،ساعتی و حتی لحظه ای نباشی... روشنک این حرفا... این کارا... ...هیچ کدومشون هیچ چیزی رو حل نمی کنه... باید خودت باشی... اما گاهی همین که آدم خودش باشه...بدتر همه چیز رو خراب می کنه... ...شاید بهتر این باشه که...آدم هیچی نباشه... شاید این بهتر باشه... بغض بی تمام تو... سنگین سنگین به بغض نشسته ای.. و دلتنگی هایت را بی هیچ شکوه به تحمل درد ریشه دار تر از آن که در حضور پنجره ها ببارد... صبر بر شانه های ستبرت سرگذاشت و تو... او را... به گستره ابدیت در خویش فشردی و تو... بی هیچ پروا چون کوه استوار در خود نشسته ای پلک بر هم گذار!... و باز کن... زمین در بغض ناتمام تو... غرق.. خواهد شد... فریبا جاودان سلااام!! به..به...دوستاي خودم!! آقا ما خيلي معذرت ميخوايم.. اصلا اين مدرسه ها چه آدم دلش شاد باشه چه ناراحت(كه عمرا اگه ناراحت باشه)خود به خود اونقدر وقت آدم رو ميگيره..كه آدم متهم ميشه به نامردي..به نارفيقي.. به جان خودم از اول مدرسه ها يه روز نبوده كه دلم نخواد بيام و به روز كنم.اما چه كنيم كه بالاخره درس و اين حرفا..اما مدرسه هم داره ميگذره هاااا..تند تند هم داره ميگذره..خودمونيم ولي 2 ماه گذشت..انگار همين ديروز بود كه تو تابستون بوديمو من از خوشي و خوشحالي ميگفتم..ولي عجب تابستوني بود..عجب تابستوني بود.. حالا منو كه مي بيني بعد 2 ماه اومدم واسه خاطر اينه كه اولا بعضيا رو از حالت توهم اينكه ما نامرد و نارفيقيم در بيارم. ثانيا اومدم بهتون بگم خبراييه .. يعني مني كه يه عمره تو رشته و اينا درگيرم و با درس و اين چيزا مشكل دارم و از اين حرفا..الان دو سه روزه اومدم رو فرم شدييييييد..اين شديد رو كشيدم تا خودت به عمق ماجرا پي ببري..خلاصه كه اومدم اينجا يه كم ابراز خوشحالي كنم بلكه يه عده با ديدن يه آدم خوشحال و سرحالي مثل من يه كم بخندن و اون ماهيچه هاي صورتشون كه قربونش برم هميشه افتاده و اين شكليه هممون ميتونيم به اون اقيانوسي كه شايد يه كمي هم دوره برسيم..(مگه نه رفيق؟) خيلييييي چاكرم..خيليييي مرسده نمی دونم بگم به خصوص...استثنایی...فوق العاده.. به هرحال هر چی که هست امروز مثله بقیه روزا برام نیست... نه برای من و نه برای خودت... مهم نیست چندسال گذشته....مهم اینه که این هفتمیشه...هفتمین سالی که تو این روز در کنارتم... یه روزه تازه...با یه دفتر تازه... مراقب این دفتر تازه ات باش...فقط 365 برگ داره ها... فقط اولین صفحه اش رو بذار برای من تا بنویسم برات... دوست دارم... بنویسم : تولدت مبارک....!! تا بنویسم از این هفت سال....امروز فقط برای منو تو ست...مواظبش باش..مرسده...بهترین... بازم می گم...هزار بار می گم..: تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــولــــــــدت مــــــبـــــــــارکـــــــــــــــــــــ...!!!! به امید یه دنیا خوشی در کنار هم و......دیگه هـــــــــــــــر چی که تو بخوای..... مواظب امروز باش...می بینمت...!!! روشنک... با یه کمی تاخیر ماه رمضون همتون مبارک باشه.روزه هاتون هم قبول باشه و ما رو سر افطار فراموش نکنید.. سر افطار اگه شده یه لحظه به یادم بودید،فقط از خدا بخواید که بتونم همه ی روزه هامو بگیرم.. در ضمن،یادتون هم نره که ماه رمضون خیلی ماه توپیه هااا ( واسه کلیه رفیق هایی گفتم که چند روزه حالشون بد گرفته است)... مطمئن باشید خیلی از چیزهایی رو که می خواید، میتونید تو این شبا به دست بیارید. چاکر همه ی رفیق های روزه گیر هم هستییییییم..!! فعلا.. راستی شاااااد باشیییید.. مرسده من که زیر کولر نشستم و دارم از رادیو برنامه " توپ " رو گوش می کنم.جاتون خالی بد جوری احساس سبکی و راحتی و شادی می کنم. از یه طرف دارم واسه اولین بار تو عمرم یه کتاب روانشناسی می خونم که یه دوست خوب بهم داده.تو این کتاب چیزای زیادی نوشته به خصوص این مساله که آدم باید همه چیز رو به خدا بسپاره و مطمئن باشه که خدا، خودش همه چیو راست و ریس می کنه.حرفایی زده که با خوندنش فکر می کنم بابا ای ول به این زندگی...آدم تا خدا رو داره که غم نداره..بعد هم راجع به رشته ام همه چیز رو میسپردم دست خودش و میگفتم مهم اینه که هر رشته ای میرم موفق باشم. از یه طرف دیگه وقتی پای صحبت با خواهرم می شستم همش می گفت:من میگم برو تجربی.تجربی بهتره.البته خودت می دونی هاا،تصمیم نهایی رو هم باید خودت بگیری.ولی برو تجربی!!حالا این که عالیشه..بابااام..بابام فقط می گفت:هر چی دوست داری.و این حرفش انقدر به من کمک می کرد که.... خلاصه که من موندم و حرف های خونواده و البته یه کتاب روانشناسی! و من بالاخره امروز صبح.......... تصمیم خودمو گرفتم... بر خلاف حرف همه.......، رفتم ریاضی!! فردا پس فردا هم یه زنگ به مدرسه میزنم و همه این دلشوره هامو حرف و حدیث ها تموم میشه.. اما با این حال همیشه فکر میکنم که رشته و این حرفا بهونن..آدم فقط تو این زندگی باید شاد باشه و موفق .. شاد باشیییییید..!! مرسده واقعا...از این که بالاخره رسیدم به اون چیزی که می خواستم...وقتی دارم می بینم که خوشحاله...واقعا حس می کنم که خوشحالم...... اصلا من چرا دارم الکی مقدمه چینی می کنم.... منم خوشحالم...منم شادم....منم می گم که این وبلاگ تا اطلاع ثانوی فقط شاده... تو این دنیا اگه می خوای دووم بیاری...نباید با کوچکترین چیزی ناامید و ناراحت باشی...ما هم می خوایم تا جایی که می تونیم خوشحال باشیم... دوباره می خوام برگردم به زندگی عادیم...همین... رادیو...کتابام...فیلمام....همشون.... منتظرم باشید...ما داریم می یایم................ بعد از یه مدت طولانی... روشنک... راستی شهریور سلام........ دوباره به هم دیگه رسیدیم...... سلااااام... آقا من می خواستم دیگه آپ نکنم..ماشاا.. خیلی هاتون هم با لحن های متفاوت (بابا رفیق جون مادرت آپ کن دیگه در حالیکه اصلا این طوری نیست..تازه آپ کردم که به همتون بگم: اوضاع خیلی هم خوبه..کلی هم شادم...کلی هم دارم حال میکنم... این پست رو گذاشتم واسه خاطر این که بگم دیگه شعر و متن غمناک و این حرفا رو بوسیدم گذاشتم کناررر.. جدی راست می گمااا مثل چند وقت پیشا که پستم راجع به زندگی های مختلف بود.. دیگه کم کم دارم به این نتیجه می رسم که آقا زندگی باس فقط به آدم خوشششش بگذره.........یعنی زندگی باید شاد شاد شاد باشه. واسه بعضیا درک این حرف سخته ..واسه بعضیا مسخره است..واسه بعضیام غیرممکنه...من با این آدما هیچ کاری ندارم....تابستون هم که خدا رو شکر هنوز تموم نشده... ماه رمضونه؟؟؟خب باشه ..خوابیدن تا ساعت 11 رو که ازمون نگرفتن.... خلاصه آقا من از اینجا دارم داد میزنم که هر کی اهل عشق و حال اساسیه بسم ا.. دیگه من با بقیه کاری ندارم...هیچ کس هم حق نداره اهل غم و گریه و این اداها باشه و پاشو بذاره تو این وبلاگ..افتااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟ پس تا یه پست جدید و باحال و شاد................... خوش بگذرونییید... مرسده دلم براش تنگ شده...خیلی زیاد..گاهی مفهوم دلتنگی واسه بعضی از آدما عجیبه.. اما واسه من نه..من الان خوب می دونم که دلتنگی چه حسیه.. همش فکر می کنم اگه دل نداشتم،هیچ وقت هم دلتنگ نمی شدم..آخه کی فکرشو می کرد کار منم به اینجا بکشه.... اولش حرف دلمو ساده بهش می زدم ..بهش می گفتم که دوست دارم لحظه های زندگیمو در کنار اون بگذرونم.. بهش می گفتم آرزوم چیه..هر روز حرفای دلمو براش می نوشتم....نمی ترسیدم که مسخره ام کنه.... اما اینا همش مال گذشته است..گذشته ای که دوسش داشتم چون .... چون اون موقع ساده و پاک بودیم...می خندیدیم ....گریه می کردیم....با هم ..کنار هم.. اما هیچ وقت نتونستم بهش بگم که شبای زیادی رو حتی از وقتی که به قول خودش بزرگ شدم با یاد اون گذروندم...نتونستم بگم از وقتی که بزرگ شدم دلم کوچیک تر شده ...طاقتم کم تر شده ...هدفام کم رنگ تر شدن... آسمون برام تیره تر شده .... نتونستم بگم از وقتی که بزرگ تر شدم..... حالا دیگه مهم نیست...همه آدما عوض می شن حتی اون.... مرسده زندگی ، سبزترین آیه در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم.. همیشه آدما هر کدومشون به زندگی یه نگاه خاص دارن .. نگاه بعضی ها خیلی منطقیه و فکر می کنن زندگی هم مثل یه مساله، خیلی ساده حل می شه.. خیلی هام نه ..فکر می کنن زندگی یه حادثه .. مثل همه حادثه های دیگه ست... انگار نه انگار .. بی خیال همه چی زندگیشونو می کنن و میگن: حالا که پیش اومده .. چی کارش می شه کرد... اما گاهی یه عده هم پیدا می شن که زندگی رو تنها در قالب یک فرد می بینن...بهتره بگم اونقدر به این دنیا دل می بندن که همه ی زندگیشون می شه یکی از آدمای همین دنیا... بدون فکر راجع به گذشته ..آینده .... زندگی رو قبول می کنن تنها با یه شرط که اون فرد همیشه کنارشون بمونه ... گاهی بعضی از آدما فقط دنبال خوش گذرونی و این حرفان..البته باید بگم که فراموش نمی کنن این دنیا .. این زندگی .. این آدما... از کجا اومدن.. اما ترجیح می دن بجای این که غضه بخورن که آخه چرا خدا ما رو آورد به این زندگی و چرا ما رو با این آدما درگیر کرد و هزار تا چرای دیگه به زندگی با یه روی خوش نگاه کنن و شاد شاد شاد هستن.... من راستش نمی دونم جزو کدوم یکی از اینام .. یعنی همیشه دوست داشتم که شاد شاد شاد باشم... اما گاهی یه سری افکار میاد سراغ آدمو... اما واقعا خودتون فکر کنین ... این طوری بیشتر حال نمی ده؟؟؟ که آدم یه زندگی پر از هیجان و باحال و شاد داشته باشه؟ منم نمیدونم .. به نظر می رسه این طوری زندگی کردن خیلی هم بد نیس.. یعنی خیلی هم خوبه ... با آرزوی یه زندگی شاد واسه همتون.. مرسده این لحظه، لحظه آخر است.آخرین لحظه دیدار... لحظه جدایی.. دیدی آمد.گفته بودم که روزی گریبان گیر من هم می شود ..اینک چه بگویم.از همه لحظه های با تو بودنم ؟ از تک تک حرف های نگفته ام ؟یا از تمامی اشک های نهفته ام ؟ می دانم دیگر تو را نخواهم دید .. دیگر صدایت را نخواهم شنید و دیگر نمی توانم تو را احساس کنم ... جدایی آن قدر بی رحم است که مرا کم ترین فرصتی دهد.. شاید در این اندک زمان ،تنها سخنی کوتاه باید بگویم .. کوتاه؟؟؟ آن قدر حرف دارم که می دانم گفتنش روزها فرصت می خواهد .. ولی من فقط.... واژه ها از پس یکدیگر می گذرند و من در این مدت فقط دیدم و شنیدم ... فرصتی نبود که به تو بگویم : دوستت دارم. مرسده
می خوانمت خود نیز می دانی.. فریاد من چون ابر خاموش است.. فریاد من در لا به لای شب .. فریاد من یاد آور درد است فریاد من چون شمع بی تاب است فریاد من لبریز از دریاست گر بشنوی فریاد من دیگر .. فریادی از دل بر نمی دارم... مرسده سلام به همه !! آقا من می خواستم یه چیزی بگم.. خانوما.. آقایون .. توی این وبلاگ چه من چه روشنک وقتی مطلب یا شعری می نویسیم از خودمون می نویسیم(معمولا اگه مال کس دیگه ای باشه یا اسم اون فرد رو می نوسیم و یا آخرش اسم خودمون رو نمی نویسیم) معمولش اینه .. قابل توجه بعضی هااا (اصلا منظورم نیلوفر نیست هااا ) من نمیدونم چرا ولی من تابستونو به رنگ نارنجی می بینم حالا هم که تابستونم شروع شده و... آره خلاصه این دفعه فقط خواستم بگم چه قدر خوب که تابستون داره میادو به ما هم قراره خوش بگذره البته این کلاس ها که ما رو تو تابستون هم ول نمیکنه اما در هر صورت ... من چگونه تو را به وحشت انداخته ام که تو دیگر پلک های مرا سنگین نمی کنی؟.......و حواس مرا غرق در فراموشی نمی سازی؟ ... (هنری چهارم.بخش دوم.پرده ۳.صحنه۱) روشنک در آستان زندگی ام به انتظار تو نشسته ام...به انتظارت تا که بیایی و دستانم را با خود به عرش ببری.. میگویند تو را باید خواست و من سرتاسر وجودم را نثارت خواهم کرد. و سالهاست که دستهایم را به سوی تو سپرده ام و خواستار آمدنت شده ام . می خواهم از نردبان زندگی ام چنان بالا روم که هر زمان یادتو در خاطرم فروزان شد، نوری روشن از سویت در قلبم نهادینه شود و چنان نامت را فریاد خواهم زد تا بشنوی و به سویم بیایی.. و این را بدان چنان سرشار از تو هستم که تنها آرزویم تو و رسیدن به توست و تا امروز این را آموختم که باید باشم وآنقدر تو را بخواهم تا دیدگانم را بگشایی و مرا و چشمان مرا با نور خود روشن کنی و من آموختم که باید با تو باشم و در هر لحظه از زندگی خود تنها نام تو را بخوانم و تنها تو را بخواهم ..تنها به تو عشق ورزم و در اوج زندگی نیز تنها به یاد تو باشم ... ای خدای من.. مرسده نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من، شور و نشاط زندگي مي بخشد. امروز روز توست... روشنک .. بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت. تولدت مبارک مرسده
يه كم تكون بخوره.آره رفقا..اينطوريه..بد جوري رفتم تو خط اميد و اميدواري به آينده..اصلا هم خيال ندارم از كفش بيام بيرون..حالا شمايي كه اين پست رو خوندي يا مياي دهنتو كج ميكني و ميگي بابا اينو نيگا چه شاد ميزنه يا نه مياي ميشيني فكر ميكني تو واسه آيندت چي كار كردي..چي كار ميكني..اصلا آيندت..هدفت چيه؟؟؟ همين طوري گازشو گرفتي ميري جلو و هر جا چراغ سبز بود مي پيچي تو ؟؟؟ خلاصه كه من مطمئنم يكي از دلايلي كه آدم رو هميشه ميتونه شاد نگه داره، اميدواري به آيندست..آينده اي كه واسش برنامه ريزي كردي..آينده اي كه دوسش داري و خودت انتخابش كردي..اينطوري اگه باشي الانت رو هم خوب ميگذروزني..خانومااا و آقايون جوون و نوجوون..اين روزا دوباره بر نميگردنااا..حواستونو جمع كنيد..حواستونو جمع كنيد كه فرصتاتون رو از دست ندين..![]()
![]()
![]()
ابلیس را به بند کشیدند
رمضان آمد
و با خود
نور و کرم
رحم و امید به ارمغان آورد
رمضان آمد تا قدر هم بیاید
و این ماه خداست
پس بیا تا به ضیافت برویم
با دل پاک
![]()
فقط همین..بقیه شو بسپرید یه خودم!!![]()
![]()
آخه جریان از این قراره که ما تو این یکی دو هفته بد جور درگیر انتخاب رشته دبیرستان بودیم.به مدرسه گفته بودم می رم تجربی ولی هنوز برای انتخاب نهایی وقت داشتم.انقدر هم که به این دو تا رشته و آینده شغلیه هر کدومشون فکر کرده بودم که دیگه مخم جدی جدی داغ کرده بود..![]()
![]()
حالا مامانم..وااای..مامانم هم فقط می گفت:تجربی ،تجربی!!!
، این چه وبلاگیه که به گل نشسته ؟؟؟ آپ کن بابا
، یا آپ می کنی یا....) خواستید دوباره آپ کنم...یه مدتی خواستم تو خودم باشم که احساس کردم فکر کردید ناراحتم و تریپ غم میام و از این حرفا...
جاتون خالی تازگی ها یه رفیق جدید هم پیدا کردم که خیلی باحاله... عین خودم !!! اهل رادیو فکر نمی کنم باشه اما... آقا، طرف استاد خبرنگاریه.. خلاصه که نیلوفر جون بد جور رفتم تو نخش..
تو نخ خبرنگاری هااا... البته هنوز هر از چند گاهی رادیو گوش می کنم و تو وبلاگ کسایی مثل سعید و علی ضیا و اینا می چرخم...
اما به نظرم هیجان این یکی خیلی بیشتره….![]()




![]()



| Design By : Night Skin |


